تبليغاتX
مرداب تنهایی

مرداب تنهایی
پا به مردابی گذاشتم که عمقش نا پیداست 

[ 90/11/01 ] [ 2:18 AM ] [ Puzzle ]
سلام دوباره

بعضی ها انگار منو می شناسن که من اونا رو نمیشناسم !!!

خوشحال میشم بدونم کیه که تا این حد از من شناخت داره

میبینمتون دوباره

ایشاللا با یه آپ قشنگ

 

یا حق

[ 90/10/22 ] [ 0:59 AM ] [ Puzzle ]
سلام

به علت نزدیک شدن ایام سوگواری امتحانات از آپ کردن پست جدید معذوریم

[ 90/10/15 ] [ 10:47 AM ] [ Puzzle ]

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ....

[ 90/09/27 ] [ 6:38 PM ] [ Puzzle ]

از کجا بگویم ، نمی دانم . شاید حرف هایم آنقدر تکراری شده که خودم هم دیگر میلی به نگاشتنشان ندارم ! اما چه کنم که دغدغه ی روزهای بی سر پناهیم همین تکرار های حل نشدنیست .

از آن دوران که بگویم روزهایم رنگ شبهای تارم شده و در برزخ زندگی تنها به سر میبرم ، خواسته یا نا خواسته مدتی گذشته و شاید حرفهایم بیشتربوی حقیقت گرفته باشند تا ایهام و اغراق و تشبیه. اما صورت مسئله ی غم انگیز زندگی همیشه همان که بوده می ماند و همان قدر که شادی را میگرفته ، میگیرد. شاید بعد از سالها امروز طلوع و غروب خورشید را به چشم میبینم یا در آسمان شبم ستاره ها هنوز سو سو میزنند اما طرف مقابل تساوی همانطور که بوده به قوت خویش باقی مانده. تنهایی های همیشگی و شاید بتوان بی پرده گفت افکار منفی ای که در عمق روح و جانم ریشه  دوانده.

راه حل چیست ، نمیدانم ولی شاید شروع همه ی این نا امیدی ها ریشه در روزی دارد که عزیزترین کسانم ترکم کردند و من تنها ماندم با بزرگ شدن ، با زندگی کردن ، با تغییر کردن و فهمیدن اتفاقات اطرافم. تنها بودم و اجبار بزرگترین احساس زندگیم بود.

به هر سختی و خوشی ، به قول بزرگان سپید موی " گذشته ها گذشته " باید به آینده بیندیشیم و حوادث در حال وقوع که مبادا تکرار شوند نا خوشی هایی  که سالها ما را به انزوا کشاندند ، مثل حرفهایی که سالهاست میزنم و هنوز در عجبم که آیا واقعا سخت حرف میزنم ؟! یا اشتباه ؟!  که طی این ساللها هنوز حرفهایم غیر قابل درک مانده. نه برای کسانی که نباید ، حرفهایم به گوش کسانی ننشسته که باید می نشست تا همه چیز تغییر کند و این یعنی اقبال بد.

[ 90/07/22 ] [ 9:16 PM ] [ Puzzle ]

میگن نباید دنبال خوشبختی گشت ، خوشبختی تمومه اون لحظه هاییه که میگذره اما ...

اگه لحظه های یکی بد بگذره ؟

اگه از گذرشون ناراضی باشه ؟

اگه تو اون ثانیه های همیشه حیاتی که اسمش خوشبختیه باخته باشه ؟

اگه تمومه ثانیه هاش و یکی براش تصمیم گرفته باشه ؟

اگه لحظه هاش کدر باشن و نشه توش چیزی و دید ؟

اگه بودن اون لحظه ها بزرگترین دلیل به هم خوردنه آرامش باشه ؟

اگه یک عمر انتظار بکشه ، انتظاره یک لحظه ی ناب ، و وقتی بهش رسید ، تازه بفهمه چه اشتباه بزرگی کرد ؟

میدونین مثل چیه ؟ مثل بازی دارت . فکر کن کلی دقت می کنی ، نشونه میگیری ، وقت می ذاری و بعد با یه پرتاب به ظاهر موفق میزنی به هدف. ولی موقع جمع امتیازا تازه می فهمی که دایره هر چی کوچیکتر باشه امتیازش بیشتره.

حس بدیه نه ؟ اینکه بعد یه خوشبختیه محض ولی کوتاه یهو ببینی که وااااااااااااااااااااای چه اشتباهی کردی. تازه اشتباهی که تا دوره بعد دیگه نمیشه جبرانش کرد.حالا خدار و شکر که بعضی چیزا قابل جبرانن حتی اگه جبرانشون طول بکشه ولی بعضی وقتا آدم تو اشتباهی قرار می گیره که هیچ راه جبرانی نداره. راه فرارت اینه که تحمل کنی و اعتراض نکنی چون مقصر خودت بودی.

تا حالا به یه موضوعی دقت کردین ؟ اینکه ماها عادت داریم وقتی کسی مقصر نیست ازش دفاع کنیم ، ولی وقتی مقصره اما پشیمون ، بین ما هیچ جایی نداره. اونی که مقصر نیست یهو گل می کنه ، همه پشتشن ، هر کی یه خشت میذاره تا دیوارش زودتربره بالا ؛ اما وای به حال اونی که مقصره و پشیمون. تنهایی و تهمت و تحمل می کنه و بعد تازه اول بدبختیه ، اون موقع یه دیوار داره به چه عظمت که نه کسی هست که بهش خشت بده نه کسی که تو چیدن خشتا کمکش باشه.  اون وقت یا اصلا نمی تونه خشت بخره ، یا خشت میخره و تو چیدنش کم میاره چون تنهاست . خیلی کمن آدمایی که از این امتحان سخت پیروز بیرون بیان.

از ما که گذشت ، اما خوبه به نسل بعدمون درست زندگی کردن ،  درست دیدن و درست انتخاب کردن حقیقت و یاد بدیم.

 

22/شهریور/90                   
[ 90/06/29 ] [ 1:6 AM ] [ Puzzle ]

مدتهاست دلم از زمین و زمان گرفته. بهانه ای می خواهم برای بهتر شدن ، بهتر زیستن و شاید هم بهتر نگریستن. دلم میخواهد آزاد آزاد باشم و تا جان در بدن دارم فریاد سر دهم ، از خاطرات تلخی که کنج قلبم خانه کرده و تاریکیش تمام روزگارم را کدر می کند. دلم می خواهد اشک بریزم آنقدر که در روحم احساس آرامشی ابدی داشته باشم.

دلم می خواهد زمین را زیر پا بگذارم و به دیاری دور سفر کنم ، آنجا که کس نامم را نخواند . آنجا که هر روز و هر شب به کوچه پس کوچه هایش سرک بکشم اما گذشته ای زنده نشود. اندوهی می خواهم بی پایان تا دلم را از پای درآورد و نفسم را حبس کند اما نه برای چند دقیقه و چند ساعت ! دلم بال هایی می خواهد که تا افق پرواز کنند و ثانیه ای به عقب بازنگردند.

دلم دستی می خواهد نوازشگر و شاید هم گوشی که بشنود و از اندوهم اندکی کم کند . دلم دنیایی می خواهد عاری از خشم و ترحم ، عاری از من گفتن ها و حسادت. دلم بارانی می خواهد که تمام وجودم را بشوید و از من تنها یک نقطه ی شروع باقی بگذارد.

دلم گرفته چون مدتهاست می خواهد ولی نمیرسد .

[ 90/06/21 ] [ 12:10 PM ] [ Puzzle ]

بعضی آدما اونقدر پست و حقیرن که پیش خودت میگی این آدم لیاقت حرف زدن هم نداره. شاید برای اینه که من و امثال من ساکت میمونیم و فقط میشنویم. ساکت می مونیم تا هر کی هرجوری که دوست داره باهامون رفتار کنه. حتی نزدیکترین شخص تو زندگیمون مثل خونواده !

گاهی اوقات اونقدر از زندگی بدم میاد که فقط دوست دارم تنها باشم ، نه برای کسی باشم و نه کسی برای من. حتی اگه تو سختی باشم تنهایی رو به آدمایی که ادعای دوستی میکنن ولی از دشمن هم بدترن ترجیح میدم.

دنیا همیشه اینجوری نمیمونه ، یه روزی یه آدمایی بهت نیازمند میشن که امروز خیلی راحت لطف تو رو وظیفه دونستن و به خاطرش حتی ازت تشکر هم نکردن !

وقتی دل یه آدم با چیزای کوچیک شاد میشه و کسی نیست که حتی همون کوچیک ترینها رو بهش هدیه بده دنیا خیلی عذاب آور میشه.

کاش اونایی که ادعای فضل می کنن اشتباهاتشون رو هم قبول کنن.

[ 90/06/17 ] [ 1:54 PM ] [ Puzzle ]

چند وقته دوس دارم یه حرف قشنگ و آپ کنم ولی نمی دونم چرا به کاغذ و قلم که میرسم دستم میلرزه .

فقط یه جمله میگم

کاش دنیا اونقدر به آدما سخت نگیره که حتی نشه حرف زد .

[ 90/06/15 ] [ 1:8 AM ] [ Puzzle ]

چهلمشم گرفتن و تموم شد.

هیچ فکر نمیکردم به این زودیا همه چیز تموم شه. اینقدر راحت و بی سر و صدا !

 

[ 90/06/12 ] [ 12:6 PM ] [ Puzzle ]

دیشب خیلی دلم براش تنگ شده بود  


ادامه مطلب
[ 90/06/04 ] [ 2:30 PM ] [ Puzzle ]

دلم به رحم می آید برای کودکی که به اجبار سکوت می کند و در سکوت میگرید.

قلبم به تپش می افتد هر بار که تو ، کوه عظیم غم هایت را به رخ روزگار می کشی و هر بار که خاطرات سراسر اندوهت را زنده می کنی.

نفسم در سینه حبس می شود آنگاه که چشمم به تقویم روی دیوار اتاقت می فتد ؛ وقتی روزها را یکی پس از دیگری خط میزنی و انتظار می کشی برای چیزی که حق مسلم توست.

پاهایم از رمق می افتند وقتی خیابان به خیابان و کوچه به کوچه رویاهای خیست را دنبال می  کنی ، خستگی را پس میزنی و نا امیدی را مایوس می کنی.

دستانم بی حس میشوند زمانی که تا سپیدی صبح مینویسی از هر آنچه آزارت داد.

و گلویم را بغض پر می کند آنگاه که سیل غمت ثانیه به ثانیه از گوشه ی چشمان روشن و زیبایت جاری میشود.

به یاد دارم کودکی بودی خردسال ، نگاهی داشتی ساده ، دستانی ضعیف و پاهایی بی رمق و چشمانی پر از شادی کودکی ؛ و فراموش نمی کنم آنانرا که دلیل هستی ناگذیر امروزت شدند.

آنان را که ندانسته تهمت میزنند ، نا خواسته میشکنند ، بی تامل ویران می کنند و با اختیار میسوزانند.

فراموش نمی کنم آنان را ، که برای تولد 5 سالگی ات تنهایی برایت ارمغان آوردند و برای تظاهر گشودگی قلبشان ترحم را واژه به واژه برایت  معنا کردند.

سال ها گذشته ، امروز دوباره نگاهی به همان اتاق می کنم ، باز هم تو را میبینم.

اکنون تقویم روی دیوار اتاقت را برداشتی ، اشک بر گونه هایت جاری نیست و جای پرسه زدن در کوچه ی خاطراتت آرام و بی صدا نشسته ای...

اما من نیمی از توام ، و می دانم  که دل کوچکت همانند دریایی پر تلاطم اما به ظاهر آرام ، روزهایش را سپری می کند.

 

پی نوشت : شاید این متن برای خیلیا مبهم باشه ولی هرکی منو بشناسه داستان این پست براش روشنه.

[ 90/05/24 ] [ 2:11 PM ] [ Puzzle ]

گاهی باید خندید به سرنوشتی که رقم می خورد .

به روزهایی که می گذرد .

و به اتفاقاتی که می افتد .

گاهی باید خندید به آدم هایی که انتظار دارند اما لیاقت ... نه !

به آنهایی که ساده حرف میزنند ، و به همان سادگی هم عمل نمی کنند !

گاهی باید خندید به آرزوهایی که یک عمر در سر پروراندیم و یه روزه بر باد رفت .

گاهی باید خندید به نگاه هایی که تنها در عرض چند دقیقه عوض می شوند .

و به دوست داشتن هایی که به ثانیه ای به نفرت میگرایند .

گاهی باید خندید به خوشی هایی که اجبار و به غم هایی که تکرار علتشان بود .

گاهی باید خندید به توقعاتی که از نادانی سرچشمه می گیرند .

و به سخن هایی که بی فکر از دهان خارج می گردند .

گاهی می توان خندید ، حتی به خودمان .

به رویاهای زیبایمان .

به دلخوشی های کذایی .

به زود باوری های صادقانه .

به تحمل های بیجا .

به سکوت دائمی .

به رفتار ناشیانه و به محبت درونی .

گاهی زندگی آنقدر بالا و پائین دارد که روزی هزار بار ناچاریم بخندیم.

به خودمان ، به احساسمان ، به اطرافیان و به تقدیر .

گاهی در سراشیبی زندگی آنقدر پیش می روی که تصمیم برای صعود دوباره سخت می شود و گاهی تا چشم کار می کند کوه هست و ارتفاع ، چنانکه نفس به تنگ می آید برای ادامه ی راه .

مهم زندگی نیست ، مهم اطرافیان نیستند ، مهم شادی نیست ، مهم آرزوها و رویاها نیستند ، در دنیای من تنها مهم این است که من زنده ام ...

 و ناچارم که زندگی کنم ...

[ 90/05/06 ] [ 9:6 PM ] [ Puzzle ]

انگار دستام ، سرده سردن

انگار چشمام ، شب تارن

آسمون سیاه ، ابر پاره پاره

شر شره بارون ، داره میباره

حالا رفتی و من ، تنها ترین ، عاشقم رو زمین

تنها خاطراتم ، تو بودی ، فقط همین

گفتی برو ، تنها بمون

با غصه ها ، همراه بمون

دیگه نمی تونم ، خسته ی خستم

طلسم غم رو ، زدم شکستم

داره چشمام ، ابر بارون

رو گونه هام ، شده روون

رفتی و رفتی ، تنها میمونم

تا آخر عمر ، واست می خونم

[ 90/05/01 ] [ 2:44 PM ] [ Puzzle ]

دست خودم نیست اگه هر وقت تو دلم یه چیزی سنگینی می کنه میام اینجا .

نیومدم بگم هیچ امیدی واسه زندگی ندارم ، یا از خدا بپرسم : آخه این چه سرنوشتیه واسه من نوشتی ؟

اومدم حرف بزنم تا خالی شم. خالی از همه ی اتفاقات بد و خوب . اومدم بگم خوبه آدم قبل از هر کاری چشاش و وا کنه که بعد یه مدت تو تنهائیای خودش نگه : ای بابا ! عجب اشتباهی کردم ها.

اومدم بگم پشیمونی هیچ سودی نداره ، حالا که یه راهی و رفتیم بهتره تا ته تهش مث یه مرد واستیم و جا نزنیم.

اومدم بگم اگه شبامون بی ستارست مقصر اصلی خودمونیم ، چون شمع تو دستمونه اما اینقدر سر به هوا و قدر نشناسیم که کبریت و گم کردیم !

درست فهمیدین ، این کبریته که ازش حرف میزنم یه نشونه ی کوچیک از خداست.

اگه هر کدومه ما خدامون و گم نمیکردیم امروز اینقدر بی کس نبودیم که با یه صفحه کیبرد و یه مانیتور بی جون تا جون داریم بنویسیم !

هیییییییی خدا جون ، کجایی که یادت بخیر ، دلم از دوریت گرفته. دوس دارم یه شب تا صبح بشینم تو ساحل ، نیگا کنم به موجای قشنگ دریا. فکر کنم به این همه خلقت ، لطف ، محبت....

دوس دارم یه شب تا صبح خیره بشم به آسمون پر از ستارت. فکر کنم به اینکه چرا اینقدر ازت دور شدم که دست طلبم پیش بنده ی خدا دراز شده !

خدایا دمت گرم ، ما رو با همه ی بدیهامون ببخش.

[ 90/04/27 ] [ 11:58 PM ] [ Puzzle ]
این پست کپی از یه بلاگ دیگست

دوس داشتم شما هم بخونیدش ــــــ

چقدر خنده داره که يک ساعت خلوت با خدا دير و طاقت فرساست. ولي ۹۰دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره! 
                                                          
چقدر  خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!
                                                                       
چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يک ساعت فيلم ديدن به سرعت  مي گذره!
                                                                       
چقدر  خنده  داره  که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکرميکنيم چيزي  به فکرمون نمياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم
                                                                    
چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمون به وقت اضافي ميکشه  لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي مراسم دعا و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم!
                                                                     
چقدر  خنده  داره که خوندن يک صفحه و يا بخشي از قرآن سخته اما  خوندن صد سطر از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه !
                                                                     
چقدر  خنده  داره  که  سعي مي کنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزرو کنيم اما به آخرين صف نماز جماعت يک مسجد تمايل داريم!
                                                        
چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تا آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!
                                                                    
چقدر خنده داره که شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما   سخنان  قران  رو به  سختي  باور مي کنيم!
                                                              
چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
                                                                       
چقدر  خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به
ديگران ارسال مي کنيم به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته بشه همه جا رو فرا مي  گيره  اما وقتي سخن و پيام الهي رو مي شنويم دو برابر در مورد گفتن يا نگفتن اون فکر مي کنيم!

 

خنده داره اينطور نيست؟
 داريد مي خنديد ؟
 داريد فکر مي کنيد؟

 
اين حرفا رو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاسگزار باشيد
که او خداي دوست داشتني ست.
آيا اين خنده دار نيست که وقتي مي خواهيد اين حرفا را به بقيه بزنيد
خيلي  ها  را  از ليست خود پاک مي کنيد؟ به خاطر اينکه مطمئنيد که اونا به  هيچ چيز اعتقاد ندارند.

اين  اشتباه  بزرگيه اگه فکر کنيد ديگران اعتقادشون از ما ضعيف تره …….

[ 90/04/04 ] [ 5:49 PM ] [ Puzzle ]

یه روزایی بود ، اونقدر ناراحت و دلمرده بودم که رو آوردم به اینترنت. به دنیایی که مطمئن بودم پر از دروغه ، پر از ریا ، پر از فریب ذهن های ساده ای که از رو سادگی محضشون همه چیز و همه کس و باور دارن !

اما خوبی این دنیای پر فریب این بود که کسی منو نمیشناخت و راحت میتونستم بنویسم ، از دلم ، از زندگیم ، از روزها و مشکلات سختی که گذروندم تا به اینجا برسم. بر خلاف همه ی آدمایی که فکر می کنن اگه تو زندگیشون مشکلی وجود نداشت به درجه های بالاتره علمی ، فرهنگی ، یا هر چیز دیگه میرسیدن من معتقدم اگه این همه دردسر و پشت سر نمیذاشتم هیچوقت این آدم نمیشدم.

اگه گله ای دارم از عمرمه که بی هیچ لذت و شادی سپری میشه و تنها چیزی که شاید و شاید از من یادگار بمونه نوشته هامه. اگه تو این دنیای سفید اونقدر مینوسم تا سیاهه سیاه شه واسه اینه که دلم گرفته و دوس ندارم هیچ کس از اطرافیانم بفهمه که دلم گرفته. اگه هنوز هیچکس ندیده یه قطره اشک رو گونم بیاد واسه اینه که یه لحضه ، فقط یه لحضه به خودم میگم اگه امید اونا باشم چی ؟ اگه تکیه گاهشون باشم ؟ اگه پشتشون به من گرم باشه ؟ با این شرایط نباید بدونن که حتی منم کم آوردم.

نمیدونم چرا مینویسم ، هیچوقت نفهمیدم اینکه حرفات و یکی بخونه و بهت بخنده یا برات آرزوی خوشبختی کنه واقعا آرامش بخشه ؟؟؟!!! اینکه کسی باورت نکنه یا یکی اونقدر باورت کنه که همراه تو اشک بریزه ! آرامش بخشه ؟ اما اینو میدونم که دوست دارم یه جای کوچیک تو این دنیای بزرگ مال منو تنهائیام باشه.

از اون روزی که اومدم اینجا خییییییییییییییییییییلی میگذره. هنوزم وقتی تنهای تنها می مونم میام اینجا ،وقتایی که میخوام خودم باشم ، خوده خودم ، نه یک کوه استقامت واسه اونایی که منو اونجوری میپسندن. میام اینجا که به خودم یاداوری کنم کی هستم و چرا اینجام.

[ 90/03/31 ] [ 12:23 PM ] [ Puzzle ]

پشت هر سر بالایی یه سر پائینی هست !

این جمله رو زیاد میشنویم. منم مثل شما زیاد شنیدم ؛ خیلی زیاد. همیشه یکی تو گوشم اینو  خونده.

اما نمیدونم چرا هر چقدر می گردم چیزی پیدا نمی کنم. چرا از بچگی شعار یادمون میدن ؟ شعارهایی که حتی شاید خودشون هم باور ندارن !

تا حالا شده مدام تحت نظر باشین ؟ زیر ذره بین خونواده ، اقوام ، و و و

شده همه ازتون انتظار داشته باشن بزرگتر از سنتون فکر و عمل کنین ؟

شده همیشه بهت بگن فلانی ایراد نداره تو کوتاه بیا ؟

شده همه بگن میدونم مقصر نیستی اما هیچی نگو ؟

شده یه عمر حرفاتون و نزنین ؟ یه عمر کوتاه بیاین ؟ و یه عمر مثل آدم بزرگا رفتار کنین ؟

سکوت خوبه ، هم شخصیت آدم و حفظ می کنه هم باعث میشه بیشتر فکر کنی. اما چرا فقط من باید سکوت کنم ؟ هر رفتی یه آمدی داره. دو بار برید خونه ی کسی که هیچ وقت خونتون نمیاد بار سوم بیخیالش میشید اما یه سری آدما هستن مثل من که یک عممممممممممممممممممممر یه طرفه زندگی کردن. یه طرفه سکوت کردن ، یه طرفه بخشیدن ، یه طرفه فراموش کردن ، یه طرفه به دل نگرفتن ، یه طرفه تلاش کردن. آخه به خدا قسم تنهایی هیچ کاری نمیشه کرد. تا طرف مقابلت نخواد یک قدم به سمت تو بیاد نه خلاف جهت قدم های تو هیچ کاری از پیش نمیره.

امیدوارم هیچوقت گرفتار اجبار نشین .

[ 90/02/15 ] [ 5:8 PM ] [ Puzzle ]
راز بابونه ها را فاش می کنم. بر دستان سرد تردید زنجیر می بندم. زیبایی گل رز را در عمیق ترین نقطه از وجودم سرکوب می کنم. به زمان فرمان می دهم تا گام هایش را سریع تر بردارد.از شقایق های آتشین گلبرگ های سرخ پدید می آورم. به مرگ لبخند می زنم و شادی را در خفقان قلبم حبس می کنم ... !!!

... من ظالم نیستم .

راز بابونه ها را فاش کردم چرا که رازشان زندگی بود. دستان تردید را با زنجیر بستم و از ازادی منعش کردم تا حقیقت عشق را خدشه دار نکنند. زیبایی گل رز را سرکوب کردم چون نمی خواستم چشمان هرزه و ناپاک تعقیبش کنند. به زمان فرمان دادم تا سریع تر گام بردارد چرا که این دوره دوره ی بی وفایی و نیرنگ است. از شقایق های آتشین گلبرگ های سرخ پدید آوردم تا هر کدام در پایی باشند برای عشق. به مرگ لبخند زدم تا با محبت اندکی از او اجازه ی زیستن بگیرم و شادی را در خفقان قلبم حبس کردم تا هیچ کس نتواند آن را از من بگیرد.

                                                                                                  ۸۵.۱۰.۲۷

[ 89/11/17 ] [ 8:46 PM ] [ Puzzle ]

نفس نفس ترانه ام قدم قدم به آسمون

نگاه سرد و ساکتم زل می زنه به کهکشون

 

بهانه هام تکرارین سکوتم از رو عادته

نگاه تو اما یه جور سکوت بی نهایته

 

یادته گفتی یه روزی فقط بهم بگو بیام ؟

یادته گفتی نفسات جون می گیرن تو خنده هام ؟

 

یه عمره من نخندیدم مثل شبای زندگیم

منتظرم شاید بیای راز یه لبخند و بگیم

 

فانوس راه من شدی تو اون شب بی انتها

می خوام بگم عاجزم از این همه زنگ بی صدا

 

دلم می خواد بازم بیای میون لحظه های من

بیای و من ببینمت صدات کنم خدای من

 

دلم گرفته از خودم می خوام برم به اون روزا

طاقت موندن ندارم همش دارم میگم چرا ؟

 

حرفای من نا تمومن چشام ولی نا ندارن

شاید بازم بیان پیشت چرا و اما ندارن

 

می دونم اینجایی ولی نمی مونی توی دلم

بودن تو لیاقته شاید نیای و من برم

۲۰.دی.۸۹

[ 89/10/24 ] [ 6:6 PM ] [ Puzzle ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

می نویسم برای خیسی چشمانی که شاید شب هنگام آرامش قلب بیمارم باشد.
فروش بک لینک طراحی سایت عکس